فقط بگو …

نه!
قبول نمی کنم که گرفتار بودی
دستت به بند بود و راهی نبود بگویی که زنده ای
(که مرگ تنها به قطع نفس های بریده نیست )
قبول نمی کنم که بگویی خطوط تلفن کلافه بودند و
هیچ کس مرا به تو متصل نمی کرد
به قافیه میندیش بیش
که پیش از تو بیش کشته است
به صافی کوچک مردان حقیر میندیش
که نام نهنگ از دریا فراتر می رود
به نام خویش بیندیش
به طنز روزگار که جنگ مجازی صافیان و صافی شکستن است
به روزهایی که مضمحل می شوند
به چایی مادر که بر میز کهنه آشپزخانه سرد می شود
به چراغی که در مه-دود دور جنگل نیم سوخته هنوز را سوسو می زند
که گرفتار خویش بودی
دستت به دلت بند نبود و مصلحت تو را لگد کرد
چنان که ما به سکوت خویش مرگ خویش را پیش تر تایید کردیم .
گاهی فقط بگو که زنده ای
گاهی فقط آهی باش
برای درخشش چشم کودکانی که در راهند
برای کوک ساعت که بیدارمان کند به وقت وقوع
همین!

Published in: on ژانویه 26, 2006 at 6:49 ب.ظ.  (4) دیدگاه  

The URI to TrackBack this entry is: http://minoosh.wordpress.com/2006/01/26/%d9%81%d9%82%d8%b7-%d8%a8%da%af%d9%88/trackback/

خوراک آراِس‌اِس دیدگاه‌های‌ این نوشته.

4 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. گاهی فقط باش .. باش !

  2. كلامتان مثل هميشه زيباست

  3. فوق العاده می نویسی !
    موفق باشی

  4. گاهی فقط بگو که زنده ای
    گاهی فقط آهی باش
    برای درخشش چشم کودکانی که در راهند
    برای کوک ساعت که بیدارمان کند به وقت وقوع
    همین!
    فوق‌العاده بود … یکی دیگه بریز … امشب می‌خواهم نخوابم … بنوشم بنوشم … بنوشم … نیوشم … نیوشم … بوی تند قهوه‌ی داغ … بوی داغ قهوه‌ی تلخ … سلام!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.